Friday, March 21, 2003



گ�تي پاييز!
يادت هست؟؟
و من در خاطره ای که از آن صدای باران مي آمد
تو را و خودم را گم کردم
يادت هست
در تلاقي نگاهمان هر �اصله ای شعله ور مي شد؟
بي تو هيچ نمي خواهم.



به من بگو...
به من بگو كه چگونه دست هايت را از هم مي گشايي بي هيچ هراسي و در مسير باد مي ايستي و گل هاي مريم را پرپر مي كني در آرزوي كودكانه� آن كه جهان پيرامونت را عطر مريم پر كند؟ به من بگو كه چگونه مرگ را پس مي زني و صداي خودت را كه در ميان اين همه صدا گم شده است دوباره مي شنوي و �رياد مي كني؟ به من بگو از كدام شبنم سيراب و در كدام مه غرق شده اي كه خاطره� خيس حضورت چشمان مرا نمناك تر از هميشه مي كند؟ به من بگو چگونه است كه پاييز تو را از من مي گيرد اما تو تمامي زمستان در كنار من مي نشيني تا در بهار با هم به تماشاي بن�شه ها و شب بوها بنشينيم؟
به من بگو...
به من بگو چگونه است...
چگونه است كه يك دسته گل مريم باز هم جهان را از عطر حضور تو سرشار مي كند؟
به من چيزي بگو...
دلم تنگ توست.

Thursday, March 20, 2003

ما، نه اولين ها بوديم نه آخرين ها
او بود که شعله را در می انداخت و آتش به پا می کرد
کبريت که کشيد، دريچه شعله روشن شد
سرک کشيديم ما، مگر ببينيم که آن سوی ما چيست
نوربارانمان می کرد اگر بودش
اما قلم که در دست می گيريم، می بينيم که هست
اوست که خانه را روشن کرده ...